|
|
|
||||
|
بسم رب المهدی
با سلام امروز می خوام یه خاطره که همین ۶ ساعت یش شنیدم از زمان جنگ رو بهتون بگم اینو یکی از دوستام و از زبان همون دوستم که فرمانده گردان هم بود می گم توی یه مسیر می خواسن حرکت کنن ولی جلوشون مین بود اومدم فرمانده دسته ها رو جمع کردم گفتم از هر دسته ۲ نفر داوطلب می خوام برای شهادت روی مین .. بعد یه ساعت فرمانده دسته ها اومدن پیشم گفتن نمی تونن انتخاب کنن اخه همه داوطلب بودن ..ساعت ۵/۱ شب بود من همه رو جمع کردم اسمامی همه رو روی کاغد نوشتن بعد دستور دادو جلوی اسمشون شماره هم بزنن و بعد شماره ها رو ۳ ۳تا برداشتیم و اسمهاشونو خوندیم نمی دونین چه ذوغ و شوغی داشتن انگاری دارن میرن عروسی تو سنگرم بودم که یه یر مردی اومد تو سنگرم گفتم بفرما گفت پسرم من تا الان چیزی از تو خواستم گفتم نه گفت نونی خواستم؟ آبی خواستم ؟ گفتم نه گفت الان چیزی اذت می خوام من الان دیگه پیرم عمری از من گذشته ... اگه باید کاری کنم الانه بعد جنگ کاری دیگه از دستم بر نمیاد اسم منو اول لیستت بنویس گفتم نمیشه در جان در حال همین صحبت ها بودیم که یه پسر که کوچکترین فرد تو گردانمون بود اومد تو صداش می کردیم علی کوچولو .. گفتم بفرما زد زیر گریه ..... به شوخی گفتم دیدی اینجا جای تو نیست .. اخه تو اینجا امدی چی کار .. چی شده ؟ کسی اذیتت کرده؟؟ برگشت گفت خودت می گی چیزی کاری از من بر نمیاد حد اقل اسم منو تو لیتتون بنویسین خیلی حرف زد دل آدم آتیش می گرفت حرفاش جوری بود که حتی اون پیرمرد رو هم ساکت کرده بود در آخر بهشون گفتم برین از اون دو نفر رضایت بگیرین اگه رضایت دادن بجای اونها شما برین رفتن نمی دونم چجوری با چه قولی ولی رازیشون کردن موقع رد شدن اول یرمرد رفت درجا شهید شد بعد علی کوچولو رفت خودشو انداخت رو مین و سیم خار دار ها ولی مین منفجر نشد بلند شد یه کم جلوتر رفت و اش به سیم گیر کرد باز خورد رمین ولی باز مینی منفجر نشد داد زد خدا یعنی من اینقدر گناه کردم که در این حال من گفتم یواشتر آروم ....و بار سوم خودشو انداخت رو مین و شهید شد روحشان شاد اللهم عجل لولیک الفرج
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 3:19 توسط بنده خدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نوروز در آيات و روايات:
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:21 توسط بنده خدا
|
|
|||||
|
|||||