تبليغاتX
خرابه کوچه کربلا
'http://www.blogfa.com/layouts/techno/6.jpg'

ولادت با سعادت زینت دوش نبی حضرت امام حسین علیه السلام

همچنین ولادت عمدار کربلا و امام زین العابدین علیه السلام

بر همه مبارک باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:42  توسط بنده خدا  | 

ام وهب

 

ام وهب ، دختر شمربن قاسط و همسر عبدالله بن عمیر کلبی است . وی  وقتی از حضور امام حسین (ع) در کربلا آگاه شد ، به اتفاق شوهرش  شبانه به کربلا آمد و به حضرت ابی عبدالله پیوست . روز عاشورا ، همسرش ( عبدالله ) به سوی دشمن حمله کرد .

ام وهب با شنیدن سخنان همسرش ، عمود خیمه را برداشت و خود را به  عبدالله رساند و او را به کارزار و نبرد تشویق کرد  شوهرش ( عبدالله ) به نزد او آمد تا او را به طرف زنان باز گرداند ، ام وهب به لباسهای همسرش چنگ زد و گفت : « تو را رها نمی کنم تا اینکه در کنار تو بمیرم ! »

حضرت سیدالشهدا (ع) او را فراخواندند و فرمودند : « خداوند به شما پاداش خیر دهد به سوی زنان بازگرد و با آنان باش ، زیرا جنگ وظیفه زنان نیست » ام وهب دستور امام را اطاعت کرد و به سوی خیمه باز گشت پس از اینکه عبدالله بن عمیر کلبی به شهادت رسید ، ام وهب به بالین وی آمد ، گرد و غبار خون را از صورتش پاک کرد و گفت : بهشت بر تو گوارا باد .

 

 

در اینجا بود که شمر به غلام خود « رستم » گفت : « عمودی بر سرش فرو آور و او را بکش ! » رستم نیز چنان ضربه ای به او زد که سرش شکافت و به همسر شهیدش پیوست . ام وهب نخستین زنی بود که در کربلا شهید شد .

همچنین در کربلا به فرزندش « وهب » گفت : « پسرم ! فرزند پیامبر (ص) را دریاب ! و او را یاری کن . » وهب اطاعت کرد و به میدان رفت حمله کرد و مدتی جنگید و برگشت . از مادرش پرسید : « مادر ! آیا از من راضی شدی ؟ » مادرش گفت : « به هنگامی از تو راضی می شوم که در راه اما حسین (ع) و برای اسلام کشته شوی و در خون خود دست و پا بزنی » دگر بار وهب به میدان رفت و به نبرد ادامه داد تا شهید شد عمر سعد دستور داد سر وهب را ببریدند و به سوی ام وهب پرتاب کردند .  مادر وهب ، سر جوانش را بغل گرفت و به سینه چسبانید . سپس آن را بوسید و گفت : « آفرین پسرم ! الان از تو راضی شدم و شیرم را بر تو حلال کردم . » بعد از آن سر فرزندش را به سوی دشمن پرتاب کرد و فریاد زد :

« ما چیزی را که در راه خدا داده ایم ، پس نمی گیریم . »

 

ام عقیل

 

ام عقیل بانویی بادیه نشین بود . روزی دو مهمان بر او وارد شدند . در همین اثنا به وی خبر دادند پسرش که در کنار شتر هایشان بازی می کرد ، به علت پریدن شتر ها به روی هم  وحشت کرده و پس از افتادن در چاه ، جان سپرده است . ام عقیل بعد از شنیدن این موضوع ، از راوی خبر، می خواهد تا او را در پذیرایی از مهمانان کمک کند . از این رو ، گوسفندی را به وی می دهد تا آن را ذبح کند . پس از گوشت غذایی درست می کند و نزد مهمانان می برد . میهمان ها از جریان آگاه شدند ؛ از صبر و استقامت آن زن تعجب می کنند . ام عقیل از فردی در خواست می کند تا برایش قرآن بخواند و به وی می گوید : « آیاتی برای من بخوان تا در پرتو آن ، خاطر آزرده ام  تسکین یابد . » و بشارت ده به استقامت کنندگان ! آنها که هرگاه مصیبتی به ایشان می رسد می گویند ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم ! اینها کسانی هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:1  توسط بنده خدا  |